
هیچگاه از دلم نپرسیدی چقدر تو را دوست دارد…
هیچگاه نفهمیدی که این دل دیوانه تنها تو را میخواهد.
هیچگاه به چشمان خیسم نگاه نکردی که قطره های اشک را درون آن ببینی و بفهمی چقدر این انتظار برای به تو رسیدن سخت است…
میگفتم لحظه ای به چشمانم خیره شو ، اما تو میگفتی نمی توانم!
هیچگاه عشق مرا باور نداشتی و نمی دانستی که من از همه عاشقترم ، و بیشتر از همه کس دوستت دارم…
کاش می دانستی که این دل دیوانه ام تنها تو را دارد ، کاش لحظه ای مرا باور میکردی و لحظه ای به درد این دل گوش میکردی!
نمی دانی درون این دل بی طاقتم چه میگذرد ، نمی فهمی که از تو چه میخواهد ، نمیبینی چقدر شب و روز دلتنگ تو است….
و ای کاش از دلم می پرسیدی چقدر تو را دوست دارد، ای کاش درون این چشمهای خسته ام قطره های اشک را میدیدی!
بگذار لحظه ای این دل عاشقم برای تو دردش را بگوید ! گوش کن ببین چه می گوید و چه میخواهد!
این دل عاشقم می گوید هیچگاه رهایش نکن و او تنها تو را میخواهد!
هیچگاه مرا درک نکردی ، حتی لحظه ای دردهای قلبم را گوش نکردی و همیشه تنها خودت دردهایت را برایم میگفتی ، در حالیکه نمی دانستی این دل من هم پر از درد است…
هیچگاه از من نپرسیدی چقدر تو را دوست دارم ، تنها تو میگفتی چقدر دوستم داری!
ای کاش مرا باور میکردی ، قطره های اشک را از گونه هایم پاک میکردی و لحظه ای به حرفهایم گوش میکردی ، مرا آرام میکردی !
هیچگاه نفهمیدی چقدر دوستت دارم… هیچگاه!
نظرات شما عزیزان:
ژیلا 
ساعت20:32---22 آبان 1391
غریبه بود...اشناشد...عادت شد...عشق شد...هستی شد...
روزگار شد...خسته شد...بی وفا شد...دورشد... بیگانه شد...
فراموش نشد
|